فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
387
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
دَحَضَ - - دَحْضاً و دُحُوضاً تِ الحجَّةُ : دليل و برهان باطل شد ، - الحُجَّةَ : دليل را باطل كرد ، - تِ الشمسُ : خورشيد رو به غروب رفت ، - دَحْضاً : پاى خود را مانند قربانى به زمين زد ، - تْ رِجْلُهُ : پاى او ليز خورد ، - عَنِ الأَمْرِ : از آن امر بحث كرد . الدَّحْض - ج دِحَاض من الأمكنة : جاى لغزنده . الدَّحَض - ج دِحَاض من الأمكنة : جاى لغزنده . دَحِلَ - - دَحَلًا : شكم او فرو هشته شد . الدُّحْل - ج دِحَال و أَدْحَال و أَدْحُل و دُحُول و دُحْلَان : سوراخى كه از بالا تنگ و از پائين گشاد باشد . الدَّحْل - ج دِحَال و أَدْحَال و أَدْحُل و دُحُول و دُحْلان : مترادف ( الدحْل ) است . الدَّحِل - فرو هشته شكم ، گول زن ، فريبكار . الدَّحْلَاء - « البئر الدَّحْلاء » : مترادف ( الدَّحُول ) است . الدَّحُور - مترادف ( الدَّاحِر ) است . الدَّحُول - « البِئرُ الدَّحُول » : چاهى فراخ كه دهانهى آن تنگ باشد . الدُّحَيْرِيْجَة - ( دحرج ) : دانهى ريز كه در ميان گندم باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدِّخَال - فرو رفتن بندهاى استخوان درهم . الدَّخَّال - « دَخَّالُ الأُذنِ » ( ح ) : جانورى است داراى پاهاى بسيار و كوتاه و اغلب سياهرنگ كه مانند حلزون بر خود مىپيچد و در قسمتهاى پوست خورده شدهى درخت زندگى مىكند . الدُّخان - ج أَدْخِنَة و دَواخِن و دَواخِين : دُود ، توتون يا تنباكو . الدُّخَّان - ج أَدْخِنَة و دَواخِن و دَواخِين : مترادف ( الدخَان ) است . دَخِسَ - - دَخَساً الحافِرُ : سم ستور ورم كرد . الدَّخْس - چاق و فربه . الدُّخَس - ( ح ) : نام حيوانى است دريائى . الدَّخَس - متورم شدن سم ستور . الدَّخِس - « حَافِرٌ دَخِس » : سم متورم و باد كرده . دَخَلَ - - دُخُولًا و مَدْخَلًا الدارَ : به درون خانه آمد . اين واژه ضدّ ( خَرَجَ ) است ، - بهِ : به آن داخل شد ، - عَلَيهِ : بر او وارد شد و او را ملاقات كرد ، - في أو ضِمْن : در درون يا ضمن چيزى شد ، - على الأَمْرِ تعديلٌ : در آن اصلاحاتى به عمل آمد ، - فى المَوضُوعِ : در آن موضوع دخالت كرد و مورد مطالعه قرار داد ، - الخِدْمَةَ : شروع به كار كرد ، كارمند شد . دَخِلَ - - دَخَلًا : در عقل يا جسد او فساد و تباهى پديد آمد . دُخِلَ - دَخْلًا أمرُ فلانٍ : امور داخلى فلانى مختل شد ، - فى عَقلهِ اوْ جَسَدِهِ : در خرد يا بدن او فساد و تباهى افتاد . دَخَّلَ - تَدْخِيلًا هُ : او را داخل كرد ، او را وادار به دخول كرد . الدَّخْل - درآمد ، مداخل . ضد اين كلمه ( الخَرْج ) ست ؛ « ضَرِيبَةُ الدَّخْل » : ماليات بر درآمد ، عيب ، شك و ترديد ؛ « دَخْلُ الرجُل » : عقيده و نيت مرد ؛ « ليسَ لهُ ايُّ دَخْلٍ فيهِ » يا « لَا دَخْلَ له فيهِ أو بِهِ » : به او ربطى ندارد ، علاقه و دخالتى در آن كار ندارد . الدَّخَل - آنچه از تباهى عقل يا فساد بدن كه در انسان پديد آيد ، عيب در حسب ، خدعه و فريب ، قومى كه منتسب به كسانى باشند كه از آنها نباشند . الدُّخَّل - ج دَخَاخِيل : تنومند و درشت اندام ، - ( ح ) : پرندهى كوچكى است كه در بالاى درختان و نخلها درآيد ، آنچه از گياه و علف كه در ريشهى درخت درآيد ؛ « نَوبَةُ الدُّخَّلِ » : گروه نوازندگان و آوازخوانان ؛ « دُخَّلُ الرَّجُلِ » : چيزهاى درونى و مسائل شخصى مرد . الدُّخْلَة - « دُخْلَةُ الرجُلِ » : مترادف ( داخِلَتُهُ ) است . الدَّخْلَة - « دَخْلَةُ الرجُلِ » : مترادف ( داخِلَتُهُ ) است . الدِّخْلَة - باطن امر ، آميختن رنگها به هم تا از آن رنگى نو پديد آيد ؛ « دِخْلَة الرَّجُل » : امور داخلى مرد . دَخَنَ - - دَخْناً و دُخُوناً تِ النارُ : دود آتش بلند شد . دَخِنَ - - دَخَناً تِ النارُ : دود آتش بسيار شد ، - الطَّعامُ و اللَحمُ و غَيرُهُمَا : غذا و گوشت و جز آنها دودزده شد ، بوى دود گرفت ، - خُلقُهُ : اخلاق او فاسد و پليد شد ، - دُخْنَةً : رنگ آن كدر و تيره مانند سياهى دود شد . دَخُنَ - - دُخْنَةً : رنگ او تيره بسان سياهى دود شد . دَخَّنَ - تَدْخِيناً : سيگار يا قليان كشيد و دود آن را به دهان گرفت ؛ « دَخَّنَ لفافةً او نارجِيلةً » : سيگار يا قليان دود كرد ، - تِ النارُ : آتش دود راه انداخت ، - الشيءَ : روى آن چيز را دود انداخت . الدُّخْن - ( ن ) : ارزن كه ويژهى غذاى پرندگان و مرغان است . الدَّخَن - مص ، دود ، كينه ، تباهى ، دگرگون شدن عقل و دين و حسب . الدَّخِن - من اللحم أو الطعام : گوشت يا غذاى دودزده يا دود خورده . الدَّخْنَاء - زنى كه رنگ چهرهاش تيره همانند دود شده باشد . الدُّخْنَة - تيرهگى در سياهى ، دانههاى دود كردنى كه در خانهها دود كنند ، - ( ن ) : واحد ( الدخْن ) است ؛ « ابو دُخْنَة » : پرندهى كوچكى است به رنگ چكاوك . الدُّخُول - مص ؛ « دُخولُ الحربِ » : شركت در جنگ . الدُّخُوليَّة - ماليات بر كالاهاى وارده . الدَّخِيس - شمارهى بسيار ، علف و گياه درهم پيچيده . الدَّخِيل - آنكه به قومى درآيد و خود را منتسب به آنها كند ولى از آنها نباشد ، ج دُخَلَاء ، هر واژهى غير عربى كه به زبان